باباجونم روزت مبارک ....
پسری پدرش را برای شام به رستورانی برد .... پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود، غذایش را درست نمیتوانست بخورد و برروی لباسش میریخت .... تمامی افراد موجود در رستوران با حقارت بسوی مرد پیر مینگریستند و پسر هم خاموش بود و در عوض غذا را به دهان پدر میگذاشت .... پس از اینکه غذایشان تمام شد، پسر به ارامی پدر را به دستشویی برد، لباسش را تمیز کرد، موهایش را شانه زد و عینکش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد .... تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و با حقارت بسوی هردو مینگریستند!! پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی درب خروجی شد . در این هنگام پیرمرد دیگری از جمع حاضرین بلند شد و صدا کرد؛...
طبیعت گردی دیروز ما .......
سال نو همتون مبارک .......
کتاب خوبی بود...
کتاب خوبی بود... همیشه فکر میکردم کتابی برای بچه ها است ولی ازش خیلی استفاده کردم. بخونیدش حتما ... من که لذت بردم با تشکر از همسرجان که این کتاب رو برام تهیه کرد.... ...
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دورا بماند.... من و آقامون..... ...
نویسنده :
مامان اعظم
21:55











