پسری پدرش را برای شام به رستورانی برد .... پدر که خیلی پیر و ضعیف شده بود، غذایش را درست نمیتوانست بخورد و برروی لباسش میریخت .... تمامی افراد موجود در رستوران با حقارت بسوی مرد پیر مینگریستند و پسر هم خاموش بود و در عوض غذا را به دهان پدر میگذاشت .... پس از اینکه غذایشان تمام شد، پسر به ارامی پدر را به دستشویی برد، لباسش را تمیز کرد، موهایش را شانه زد و عینکش را نیز تنظیم کرد و بیرون آورد .... تمامی افراد موجود در رستوران متوجه آن دو بودند و با حقارت بسوی هردو مینگریستند!! پسر پول غذا را پرداخت و با پدر راهی درب خروجی شد . در این هنگام پیرمرد دیگری از جمع حاضرین بلند شد و صدا کرد؛...